دکه آکو

سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز/مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز (مولانا)

دکه آکو

سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز/مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز (مولانا)

دکه آکو

دکه ای بالای کوه پشت افق
دکه ای چوبین ،سیمرغ دکه چی
اندکی باران, سروی سبز,گلی اهلی در همسایگی
هور بانو در حال طلوع
همه حاظر همه ناظر ,دوستی دست شماست

*سیمرغ یکی از معانی اسم ساینا است
*آکو به معنای قله کوه است

آخرین مطالب

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

داداشیم

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۲۲ ق.ظ

حتی وقتایی که از دستت عصبانیم , دوستت دارم

وقتی حرصم و در میاری و دلم میخواد با دستام خفت کنم عاشق موهای پرِ مشکی و اون سیبیل هنری ایی هستم که به اصرار من گذاشتی

وقتی ته تمام دعوا ها منت کشی تو باشه 

ته تمام خواسته هام بر اورد های تو باشه 

ابراز احساسات ماچ و تو سری , صدای استخونام باشه

حتی با اعتراض های بابا من خوشحال ترین خواهر دنیام 

ولی 

وقتی مثل الان ناراحتی و مسخره بازی های منم جواب نمیده , دلم میخواد زمین و زمان و به هم بریزم تا تو بخندی 

بخند سینا , شاد باش داداش من


پ ن : شاید این پست حذف شه یا تغییر  کنه



۱۸ نظر ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۲
ساینا

خام خیالاتم شدم

پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۸ ب.ظ

فکر ! دلم نمیخواد ولی خب نمیشه ...

سعی میکنم خیلی , بازم نمیشه

همه راه ها رو امتحان کردم ولی لعنتی دست من نیست

عین بچه های تخس دو ساله سریع می دوه میره

به همه جا سر میزنه , یه جا نمی ایسته

هر چقدر هم سرش و گرم میکنم بازم فایده نداره سریع حوصلش سَر میره تا روم و برمیگردونم میبینم نیست

وای دوباره رفت ...!

این بار دیگه کجا رفت ؟ تورو خدا نرو ! اَه وایسا ۱ دقیقه ! کارت دارم خب ...

تند تند داره میره بعد از کلی التماس می ایسته  روش و برمیگردونه   یه لبخند شیطون رو لبشه ولی نگرانی و کنجکاوی و میتونم تو صورتش ببینم 

میگه میام , زود میام و میدوه میره ولی میدونم به این زودیا برنمیگرده  دست بر دار نیست

ولی خب چه کارش کنم ؟ کاری ازم بر نمیاد

۱۶ نظر ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۸
ساینا

فوبیای اخبار

سه شنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۳ ق.ظ

                               

۸ سالم بود  یه  نیم بوت خوشگل سفید و مشکی خریده بودم هر ۱۰ دقیقه یه بار سرم و می انداختم پایین و کلی نگاش میکردم بد جوری به دلم نشسته بود این کفش , نفهمیدم چی شد که سر از تعمیر گاه دراوردیم 

من که اصلا اون جا نبودم داشتم با کفشم تو کهکشان راه شیری لی لی بازی میکردم 

فکر کنم نزدیکای مریخ بودم که مرد تعمیرکار رو کرد به بابام گفت "امروز اخبار میگفت امریکا میخواد هفته دیگه به ایران حمله کنه"

هنوزم صدای اون مرد تو گوشمه ...

نفهمیدم چقدر گذشت یا اصلا چجوری گذشت  یه نگاه دور و برم انداختم دیدم نزدیکای خونه ایم 

یه هفته منتظر بمب بودم , منتظر بودم خونمون با خاک یکسان شه و من و خانوادم و کفشم زیر اوار بمونیم 

یه هفته گذشت , یه ماه گذشت , چند سال گذشت ولی امریکا حمله نکرد اصلا نمیدونم اون مرد راست گفت یا نه !!!

فقط این و میدونم که من موندم و ترسم از اخبار , اخبار برام شده بود یه اژدها دو سر شکست ناپذیر 

یه چند باری اتفاقی اخبار شنیدم که نه تنها باعث نشد ترس من بهتر بشه که بدترم شد 

عین نیم ساعتش درباره گرم شدن کره زمین , جنگ فلسطین و امار کشته شده ها, کمبود اب و غذا مردم سومالی , خودکشی , بیکاری و ... حرف میزد 

دیگه اخبار گوش نکردم , از اخبار میترسم 

فکر کنم فوبیا دارم  , فوبیای اخبار 

۲۱ نظر ۰۴ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۳
ساینا